امروز ظهر که از کاشان که بر می گشتم خونه حسابی ریخته بودم بهم .تو اتوبوس که مرتب حس می کردم که دنیا دور سرم داره می چرخه . دلم می خواست می تونستم برم جایی که هیچکسی نباشه. شاید هم دلم می خواست برم جایی که یه کسی باشه . ولی انگار همه بودند و هیچ کس نبود.از ایستگاه شادمان که از مترو پیاده شدم تا خونه پیاده اومدم .فقط راه می رفتم و به هر باجه تلفن که می رسیدم شماره خونه رو می گرفتم. اما انگار اونجا هم کسی نبود . وقتی رسیدم خونه کسی نبود کسی نبود تا کنارم باشه. بازم به جایی رسیدم که تنها تنها بودم .تو تاریکی نشستم و تا می تونستم گریه کردم. دیشب داشتم اشکای یه نفر رو پاک می کردم ولی امشب کسی نبود که جلوی گریه کردنم رو بگیره.حسابی سردم بود از همه چی می ترسیدم عقربه های ساعت تند و تند می گذشتن و من هنوز عصبی و ناراحت بودم. دلم نمی خواست کسی منو تو اون وضع ببینه .نمی دونم چطور شد که رفتم سمت چراغ خواب و اون رو روشن کردم و کنارش نشستم. یه دفعه اونو دیدم. دیدم که هنوزم مراقبم . هنوزم دوسم داره. و فراموشم نکرده . وقتی دیدمش خیالم راحت شد . دیگه می تونستم با خیال راحت سرم رو خاک بذارم و بخاطر همه چی ازش ممنون باشم. می دونم که همیشه بامنی .پس چرا من بعضی وقتها نمی بینمت. پس چرا فکر می کنم که تنهام گذاشتی . همین الان اومدند خونه و من تونستم اون ماسک خنده رو رو صورتم بذارم و با شادی تمام به استقبالشون برم. ولی کاش می شد مجبور نبودم که باشم . آخه این چه قانونیه واسه زندگی . چرا باید زندگی کرد به خاطر دیگران. خندیدن برای دیگران. گریه کردن برای دیگران . من الان فقط یه روح سرگردانم که فقط به خاطر شما سه تا زندگی می کنم.وقتی فلسفه تو با فلسفه دیگران ،وقتی فکرت با فکر دیگران ،وقتی تگاهت با نگاه آدمای اطرافت فرق داشته باشه دیگه نمی تونی بینشون زندگی کنی. شدم مثل دن کیشوت . یه دیوانه که خودش رو عاقل می دونه. نمی دونم کی می تونم وارد دنیایی بشم که توش همه خوبند و خوبی همدیگه رو می خوان . ولی اینجا همه واسه هم یه رقیب اند. همه به ظاهر دوستن و از پشت خنجر می زنن. کاش که زودتر موعد بازگشت می رسید. باورکن من این سفر رو دوست ندارم. |