<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[من کیم؟]]></title>
		<link>http://daylight.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[و آن زمان که خود را شناختی به حقیقت او دست خواهی یافت و من هنوز در ابتدای راه مانده ام.]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[روزای خوب]]></title>
					<link>http://daylight.blogsky.com/1387/06/15/post-70/</link>
					<description><![CDATA[<p><font face="Times New Roman" size="3">87/6/15</font></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Tahoma"><font size="3">بالاخره تموم شد.از دیروز تا حالا دارم نفش می کشم. وقتی بار یه مسئولیت از دوشت برداشته میشه چقدر سبک می شی و من یه دفعه چند تا بار رو از رو دوشم برداشتم. حالا وقته زندگیه</font></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Tahoma"><font size="3">سلام </font></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Tahoma"><font size="3">خیلی وقت بود سراغت نیومده بودم. اصلاً راستش رو بخوای ازت دیگه خوشم نمی اومد . فکر می کردم تو هم می خوای وقتمو بگیری و نزاری به کارام برسم. اما امروز یهو دلم هواتو کرد. به خودم گفتم بیام و یه سلامی بدم و یکم با هم به قول بچه جون به حرفیم. این بچه جون این روزا خیلی مثبت شده . مامان کلی داره کیف می کنه و اگه دم داشت با دمش گردو می شکست.</font></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Tahoma"><font size="3">دیروز راحله رو تو شهر کتاب دیدم . یه سال از من کوچیکتره و تو دبیرستان با هم بودیم . البته فقط زنگ های ناهار .چون بالاخره سال پایینی بود و نمی شد همش با هم باشیم. بعد یه سال طاقت اون تموم شد و بی خیال مدرسه ما شد و رفت تو دبیرستان بغلی اسم نوشت و اینجوری شد که کم کم از هم دور شدیم و یه روزم از کوچه ما رفتن به یه کوچه دیگه و من ندیدمش تا دیروز . دیروز از دیدنش کلی کیفور شدم و جو گیر شدم و یه کتاب خریدم. کتاب شیطان و دوشیزه پریم. تا اونجایی که خوندم توش یه جمله بود که کلی فکرم رو مشغول کرد. نوشته بود که تو وجود همه بدی هست و به محض پیدا کردن فرصت اون بدی ظاهر میشه. دلم می خواست نظر تو رو بدونم .اول من بگم . نه نمیشه. به نظر من کار نداشته باش .تو باید بگی. باشه اگه نمی خوای بگی نگو .</font></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Tahoma"><font size="3">دیشب یهو دلم هوای اونو کرد. ولی خودم ازش خواسته بودم که منو واسه همیشه فراموش کنه. وقتی این حرف زدم که کلی در موردش فکر کرده بودم . به درد هم نمی خوردیم .فقط یه حس عجیبی بود . هردومون همدیگه رو دوست داشتیم . ولی دوست داشتن واسه شروع یه زندگی کافی نبود.باید تمومش می کردیم . با اینکه دلم براش تنگ میشه به خاطر تصمیمی که گرفتم از خودم راضیم . و الان احساس خوبی دارم. واسه همینه که می گم یهو سبک شدم. چند تا کار نا تموم رو به پایان رسوندم.</font></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Tahoma"><font size="3">دلم واسه امینه تنگ شده . مامان از امینه خیلی خوشش اومده. می گفت وقتی دوتایی با هم رفتید کاشان یهو جاتون خیلی خالی شد. خیلی کاراست که باید بکنم. می خوام برم کلاس زبان . می خوام دوباره برم سراغ مکس و سراغ وب و کلی کتاب که باید بخونم . می خواستم کنکور بدم ولی فکر نمی کنم امسال آمادگیش رو داشته باشم. می خوام کارایی رو بکنم که دوست دارم.</font></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Tahoma"><font size="3">فعلاً خداحافظ تا بعد</font></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"></p><p></p>]]></description>
					<pubDate>Fri, 5 Sep 2008 16:36:34 GMT</pubDate>
					<comments>http://daylight.blogsky.com/Comments.bs?PostID=70</comments>
          <guid>http://daylight.blogsky.com/1387/06/15/post-70/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[برمی گردم]]></title>
					<link>http://daylight.blogsky.com/1387/03/21/post-69/</link>
					<description><![CDATA[<P align=center><FONT size=6>I Promise come back for to update </FONT><FONT size=6>of my weblog until&nbsp;july</FONT></P>
<P align=center><FONT size=6>بروبچ عزیز&nbsp;به زبون بین المللی گفتم که حتماً برگردم.</FONT></P>
<P align=center><FONT size=3>فائزه جون به خاطر تشویقای بی دریغت ممنون<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/05.gif"></FONT>&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Tue, 10 Jun 2008 18:17:12 GMT</pubDate>
					<comments>http://daylight.blogsky.com/Comments.bs?PostID=69</comments>
          <guid>http://daylight.blogsky.com/1387/03/21/post-69/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[انسان بی خود]]></title>
					<link>http://daylight.blogsky.com/1387/02/04/post-68/</link>
					<description><![CDATA[<P align=justify>انسان موجود با شعوری که با اختیار خودش کارهایی رو می کنه و سرنوشت خودش را می سازه. به خاطر همین شعورش هم هست که نسبت به سایر آفریده های خداوند برتر است. ولی همین انسان بی شعور اگه به خودش واگذار بشه کارهایی رو می کنه که ...</P>
<P align=justify>روزای آخر باهم بودنمون هرکدوم بچه ها یه چیزی واسه هم نوشتن. یکی از همکلاسی هام برام یه شعر نوشت که این بود خدایا کار ما را به خود وامگذار&nbsp; گر گذاری وای بر احوال ما&nbsp; شعر پر مفهومی بود ولی شاید اون روز نتونستم معناش رو درک کنم ولی حالا بعد گذشت چند صباح بالاخره معناش رو درک کردم. بعضی چیزا باعقل جور در نمی آد . بعضی چیزا هست که از درک شون عاجزیم و اگه بخوایم خودمون با این عقل زمینی حلشون کنیم به مشکل بر می خوریم و دست به کارای احمقانه می زنیم. امروز صبح که از خواب پاشدم حس عجیبی داشتم . حس کردم گم شدم و باید راه رو یکی نشونم بده . اما هیچ راهنمایی وجود نداشت. یه دفعه اسم خدا به زبونم اومد و مرتب اونو تکرار می کردم. نمی دونم ولی حس می کردم اگه نتونم تو این لحظه هم به حقیقت برسم حداقلش اینه که با یادش به قعر سیاهی سقوط نمی کنم. نمی دونم چی شد که یه لحظه از یادش غافل شدم. </P>
<P align=justify>خدایا بهم اون قدر قدرت بده که تو رو بشناسم و راهم رو پیدا کنم.خدایا نور ایمان رو تو دلم روشن کن.خدایا من رو تو مسیر هدفم قرار بده. خدایا بهم قدرت بده که&nbsp;دینم رو کامل بشناسم و از اون در برابر نفس اماره خودم و انسان های فرصت طلب دفاع کنم.</P>
<P align=justify>الهی آمین&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Wed, 23 Apr 2008 10:39:55 GMT</pubDate>
					<comments>http://daylight.blogsky.com/Comments.bs?PostID=68</comments>
          <guid>http://daylight.blogsky.com/1387/02/04/post-68/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
