و آن زمان که خود را شناختی به حقیقت او دست خواهی یافت و من هنوز در ابتدای راه مانده ام.

Body of Lies Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 27 شهریور ماه سال 1387
افطار

از وقتی رفتم فرهنگسرا چندتا دوست خوب پیدا کردم . یکی از این دوستام اسمش مریم و دختر فوق العاده دوست داشتنی هست ،چندسالی از من بزرگتر ولی ما با هم رابطه خوب و صمیمی برقرار کردیم. دیشب هم  با مریم جون رفتیم افطار. جاتون خالی خیلی خوش گذشت . سفره خونه ای که انتخاب کرده بودیم فضای خیلی دلنشینی داشت . خلاصه که شب خیلی خوبی داشتیم . موقع برگشتم اومدیم میدون آزادی  و اونجا چندتا فیلم قدیمی آمریکایی گرفتیم که هنوز ندیدمشون .یکی از فیلما فیلمی بود که تبلیغش رو توفیلم بیداری در سیاتل دیده بودم به نظرم اومد که باید خیلی قشنگ باشه . امشبم که مهمون داریم و نمی­تونم فیلمی که گرفتم رو ببینم.دیروز که رفتیم بیرون کلی روحیه ام عوض شد و از اون حالت عصبی بیرون اومدم. تصمیم گرفتم هرچند وقت یه بار اینجوری برم بیرون. بعضی ها انرژی مثبت از خودشون ساطع می کنن ولی بعضی ها با وجودیکه شاد به نظر می رسن ولی در واقع فقط انرژی منفی دارند. باید همیشه با ادمایی دوست شد که انرژی مثبت دارند و با دیدنشون روحیه گرفت.

جمعه قراره با سمیرا جونم بریم بیرون. از بس خوشحالم به کل آدم و عالم گفتم. سمیرا جون یه موقع یادت نره ها وگرنه کلی ضایع می شم. 

امروز با سمیرا رفتیم بیرون .با اینکه روزه بودیم و گرما هم از شانس ما بیشتر از روزای دیگه بود ولی بهمون خوش گذشت. قرار شد از این به بعد بیشتر با هم باشیم. هنوز فیلما رو ندیدم.  

امشب شب قدر و ازون شبایی که هر کاری کنی تا آخر اثرش رو تو زندگی می بینی پس تا می تونی برای دوستات دعا کن.خودم رو می گم.

سه شنبه 26 شهریور ماه سال 1387
تصمیم لیلا

دیروز یه تصمیمی گرفتم. دیگه ساده از خواسته هام نمی گذرم. تمام تلاشم رو برای رسیدن به اونا می کنم.بعداْ راجع بهش توضیح می دم 

 

دیگه آزادی ام رو به هیچ قییمتی از دست نمی دم. رها شدن  و تو آسمون آبی پرواز کردن قشنگترین احساس عالمه

شنبه 23 شهریور ماه سال 1387
مرحله آخر

سلام 

بازم اومدم کاشان . 

اگه خدا بخواد امروز اومدم واسه تسویه و از این جو ر چیزا. 

برام دعا کنید.

   1      2    >>