سلام
بازم برگشتم
امروز ظهر که با امینه از خوابگاه به سمت سلف می رفتیم تصمیم گرفتیم بریم و به سیما تلفن بزنیم. دلم برای سیما خیلی تنگ شده بود و از اینکه با سیما حرف زدیم هردومون خیلی خوشحال بودیم. بعدم به یه دوست که هفته پیش باهم حرفمون شده بود زنگ زدم و بدون هیچ حرف اضافه ای باهم اشتی کردیم. گاهی اوقات نباید به چیزی اصرار کرد باید اجازه داد زمان مشکل رو کم رنگ تر کنه و بعد به همین راحتی می تونی با یه تلفن یا یه سلام دوستی رو از سر بگیری.دلم واسه سعیده خلی تنگ شده بود. از وقتی که واحدهام تموم شده تا حالا اون تنها کسی بود که مرتباْ ازم سراغ می گرفت و بهم سر می زد. و این قهر یه هفته ای خیلی اذیتم می کرد.حالا که دوباره باهاش اشتی کردم احساس خیلی خوبی دارم.
امروز پیش دکترابراهیم پورهم رفتیم و استاد در رابطه با مایکروسافت کلی پیش ما دردودل کردند و ما هم با ایشون احساس همدردی کردیم.


