و آن زمان که خود را شناختی به حقیقت او دست خواهی یافت و من هنوز در ابتدای راه مانده ام.

جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 15 اسفند ماه سال 1386
خداحافظ انکه همیشه برایم غریب بودی
چند روز دیگه تولد یک سالگی این وبلاگه ولی این وبلاگ به یک سالگی نمی رسه . راستش من می خواستم از خودم بگم از فکرام ولی هر وقت اومدم بنویسم نشدکه از فکرم بگم .یه ترس همیشه با هام بود واسه همین تصمیم گرفتم که ببندمش و بگم خداحافظ واسه همیشه. امروز روز خداحافظی بود روز خداحافظی با همه اونایی که موجودیتم رو به مسخره گرفتند. روز خداحافظی با همه اونایی که به فکرام خندیدند و باورم نکردند. امروز تصمیم گرفتم که از جاده فرعی به اصلی برگردم شاید که بهش برسم  با این تفاوت که اینبار آروم و بی صدا ولی مقاوم.
دوشنبه 13 اسفند ماه سال 1386
سنجد :سلام من برگشتم

سلام

من دوباره اومدم کاشان. اولین کاری که کردم رفتتن پیش استاد جدید بود که خیلی تحویلمون گرفت و کلی کیف کردیم. استاد اعظم (به قول فازی جون) هم یه سری بهمون زدند. امروز هم که رفتیم بانک بازم استاد اعظم ما رو همراهی کردند.از دیروز تا حالا کار چندانی نکردیم جز اینکه کلی به خاطر اینکه دوباره تو کاشانیم ذوقیده شدیم.

برای اولین بار اومدم تو اتاق مریم امیری و زهرا عرب و دو تا ۸۵ ی کوچولو هم تو اتاقشون هستند. بهم خیلی داره خوش می گذره. تو تهران کلی برنامه داشتم که می خوام فعلاْ بی خیالشون شم. شایدم واسه همیشه و برنامه های جدیدی رو واسه خودم بریزم.

دوشنبه 13 اسفند ماه سال 1386
عشق

خوابم میاد. خوابم می اومد ساعت هاست که خوابم می اد ولی قادر نیستم چشمام رو رو هم بذارم. خوابم میاد ولی فکرت خواب رو از چشمام دور می کنه. می خواستم بهت عشق بورزم ولی قرار نبود عاشقت شم. نه هنوز تا عشق گام زیادی هست فقط به تو فکر می کنم فقط همین.و خدا همین نزدیکیست و من می دونم که اشنایی من و تو فقط به خاطر اونه.اونی که همیشه مراقبم که به بیراه نرم.

خیلی وقته بیدار شدم .خیلی وقته که دیگه خوابم نمی آد. خیلی وقته که تمام شب به ستاره ها زل می زنم شاید که تو رو ببینم. چرا اینقدر دوری که نمیشه به تو رسید؟ چرا بال منو چیدند که بهت نرسم.اونروز وقتی رفته بودم پارک توی قفس پرنده ها یه لاشخور رو دیدم که یه بال نداشت ولی هنوزم با قدرت تمام اونجا نشسته بود وخم به ابروش نیاورده بود. هیچ وقت از لاشخورا خوشم نمی اومد ولی دلم به حالش خیلی سوخت. نمی دونم چرا ولی حس بدی بود . من می دونستم که نداشتن یه بال واسه یه پرنده چه سخته.اخه خودم طعمش رو چشیده بودم. از وقتی که عشق رفته بود انگار که تو قفس افتاده بودم . نه قفسی هم نبود فقط بالی نداشتم که بپرم.

<<    1      2      3    >>