و آن زمان که خود را شناختی به حقیقت او دست خواهی یافت و من هنوز در ابتدای راه مانده ام.

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 26 اسفند ماه سال 1386
اردو

سلام

روز جمعه ای با بچه ها رفتیم اردو که خیلی خوش گذشت. از بچه های ما من و امینه و محمد و آقای سید بودند و بقیه بچه های ۸۱ و چند تایی از بچه های ۸۴ و یه اتفاق جالب که تو این اردو دوتا از پسرهای ۸۳ هم بودند و دو عدد هم به قول آقای حاتمی ۸۴.۵ . اول صبح من و امینه تو مینی بوس پسرا بودیم که امینه به لیلا اس ام اس داد که این رسم روز گار نیست و دوستان رسیدند و ما رو به می نی بوس خودشون بردند و انجا ما کلی در میان جمعیت خواهران شادی کردیم و خندیدیم و بسی از روزگار لذت ها بردیم.بعد هم که رفتیم مرق و انجا بساط آتش و آواز سید و دکلمه سیما و ساز اجل را داشتیم و اندکی هم کوهنوردی و بهتر از آن بازی معروف خودمان که الان اسمش در خاطرمان نیست(همان اسب هوایی . البته توجه کنید که در این بازی نام هیچ حیوانی آورده نشده و شما باید خودتان درست بخوانید.)

خلاصه که خیلی خوش گذشت و بعد از یه مدت طولانی هوایی عوض کردیم ولی نمی دانیم چرا بدنمان کوفته است با اینکه ما حضور فعالی نداشتیم.

از لیلا که بانی این اردو بود خیلی تشکر می کنم چون واقعاً خوب بود و اگه تا پنج شنبه نیومدم عیدتونم مبارک

دوستون دارم این هوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

پنجشنبه 23 اسفند ماه سال 1386
تولد یک سالگی

سلام

امروز روز تولد وبلاگم .پارسال چهرارشنبه اولین روزی بود که اومدم و شروع به نوشتن کردم. فردا قراره با بچه های ۸۱ و چند تا ۸۴ ای و من و امینه و آقای سید بریم اردو. این دو روز اینجا کاری نداشتیم ولی موندیم که دوستان رو ببینیم. خیلی دلم واسه بچه ها تنگ شده بود ولی کسی غیر از ما سه نفر از بچه های ما اردو نمی آد. مهم نیست. دیگه خیلی وقته که از گذشته بیرون اومدم. یه چند وقتی بود که مرتب به اینده فکر می کردم و خودم رو بی خود اذیت می کردم. ولی الان تصمیم گرفتم که تو حال باشم مثل اکثر ادمایی که دو رو برم هستند. مگه میشه دنیا رو پیش بینی کرد که فلان کار رو به خاطر یه اینده دور انجام بدی یا ندی یا اینکه سالها به خاطر یه حرفی که تو گذشته باید می زدی و نزدی یا حرفی که نباید می زدی و زدی خودت رو عذاب بدی. بی خیال باید تو حال بود و فقط به این توجه کرد که تو باید در همه حال مثل یک انسان زندگی کنی.همین.

تولدت مبارک

دوشنبه 20 اسفند ماه سال 1386
خداحافظی یا برگشت
راستش نمی خواستم برگردم.ولی یه حرف ،یه نظر یه جوری نظرم رو عوض کرد.بعضی چیزاست که فقط باید تو دفتر خاطرات خودت بمونه. بعضی حرفاست که ارزش گفتن داره ولی فقط باید واسه خودت بمونه تا ارزشش رو داشته باشه. اگه مروارید اونقدر نایاب نبود دیگه ارزشی هم نداشت. می شه اینجا اومد و در رابطه با خاطرات روزانه نوشت. می شه اومد و فقط یه سلام داد و رفت. ولی شاید قشنگتر باشه وقتی بیای یه حرف نو یه تجربه نو داشته باشی که بخوای ثبتش کنی. نمی دونم تونستم منظورم رو برسونم یا نه. اینکه حال و هوام هر روز عوض میشه خودم هنوز نفهمیدم که چرا اینجوریه. چرا به جای اینکه توی یه مسیر برم جلو مرتب مسیرم رو عوض می کنم حتی عوض کردنش هم خوبه شاید بتونم بالاخره بهترین و به قول استاد بهینه ترین مسیر رو پیدا کنم. اما من بین دو تا مسیر مرتب سوئیچ می کنم و خودم هم هنوز نفهمیدم واسه همینه که نوشتن برام سخت شده. دیگه از نوشته هام بدم اومده . نمی دونم شاید برگشتم. فعلاْ خداااااااااااااااااااااااانگهدار
   1      2      3    >>