سلام
روز جمعه ای با بچه ها رفتیم اردو که خیلی خوش گذشت. از بچه های ما من و امینه و محمد و آقای سید بودند و بقیه بچه های ۸۱ و چند تایی از بچه های ۸۴ و یه اتفاق جالب که تو این اردو دوتا از پسرهای ۸۳ هم بودند و دو عدد هم به قول آقای حاتمی ۸۴.۵ . اول صبح من و امینه تو مینی بوس پسرا بودیم که امینه به لیلا اس ام اس داد که این رسم روز گار نیست و دوستان رسیدند و ما رو به می نی بوس خودشون بردند و انجا ما کلی در میان جمعیت خواهران شادی کردیم و خندیدیم و بسی از روزگار لذت ها بردیم.بعد هم که رفتیم مرق و انجا بساط آتش و آواز سید و دکلمه سیما و ساز اجل را داشتیم و اندکی هم کوهنوردی و بهتر از آن بازی معروف خودمان که الان اسمش در خاطرمان نیست(همان اسب هوایی . البته توجه کنید که در این بازی نام هیچ حیوانی آورده نشده و شما باید خودتان درست بخوانید.)
خلاصه که خیلی خوش گذشت و بعد از یه مدت طولانی هوایی عوض کردیم ولی نمی دانیم چرا بدنمان کوفته است با اینکه ما حضور فعالی نداشتیم.
از لیلا که بانی این اردو بود خیلی تشکر می کنم چون واقعاً خوب بود و اگه تا پنج شنبه نیومدم عیدتونم مبارک
دوستون دارم این هوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا


