سلام سلام صدتا سلام
نمی دونید چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود. امروز رفتم پیش این آقای مهندس و کلی سخنرانی کردم که من دیگه نمیام اینجا اگه حقوقم رو زیاد نمی کنید برم که ایشونم گفت در توانم نیست و منم با وجودیکه اونجا رو دوست داشتم بی خیال شدم و راهی کاشان شدم. با مهناز اومدیم و حالا هم اینجا در خدمت دوستان هستیم. با دیدن ملیحه و مریم و زهرا و مریم و دوستای ۸۳ یاد اون دوران اوفتادم. شرمنده یکم هم غیبت سمیرا جان و برخی از دوستانی که من بهشون یه دستی زدم و مچشون رو گرفتم کردیم.
دلم برای فائزه و سمیرا و سیما و امینه تنگیده .اگه دوست دارید یه سری به بروبچ قدیم بزنید.
چند روز پیش یکی اومد ثبت نام که قیافش کپ آقای منتظری بود و رفتارش هم عین یکی از این بازیگرا(عمو اکبر)خلاصه که کلی با دیدن اون یاد کاشان افتادم و اومدم اینجا.حیف که کاشان یاد من نمی افته وبیاد تهران.
پی نوشت: امروز روز سومی که کاشان هستم و همچنان بهم داره خوش می گذره . دلم نمی خواد برم خونه ولی تو تهران همه می گن که برگرد . معلوم نیست چه آشی برام پختند که میگن بیام . الان با نرگس حرف می زدم می گفت که برگردم سر کار . راستش من نرگس رو خیلی دوست دارم ولی باید مهندس با حقوق درخواستیم کنار بیاد.آقای کاویان فر هم می گفت که با گلاب برگردم سر کار و براشون حلوا درست کنم . خلاصه که همه دلشون می خواد برم تهران ولی من تازه داره بهم خوش می گذره.



