امروز از صبح که پاشدم یه دلشوره عجیبی دارم. یه بار دلم بهم می گه که اتفاق خوبی می افته. یه بارم شیطون می آد و گولش می زنه و می گه زهی خیال باطل. من نمی دونم این شیطون کار دیگه جز نا امید کردن دل من نداره.ولی من عمراْ ناامید بشم. منتظرم که بیایی. می دونم که امروز هرجا که هستی از سفرت بر می گردی و میای که دوباره کوچمون رو پر شادی کنی.
نمی خواد تند بیایی .آروم و آهسته ولی به سلامت بیا.
دلشوره ام دیگه برطرف شد.بالاخره اون اتفاقی که نگرانش بودم نیافتاد . خوب اینم خیلی خوب بود . حالا باید منتظر یه حادثه خوب بود.



