چهارشنبه 24 مرداد ماه سال 1386
صبح امید
امروز صبح که از خواب پاشدم تصمیم گرفتم که کارام رو همین امروز تموم کنم. و به جای دلتنگی واسه اومدنت به کارام برسم که وقتی اومدی هیچ کاری نداشته باشم. گفتم خونه رو تمیز کنم و کوچه ها رو اب پاشی کنم. اب حوض و عوض کنم و به گلای تو باغچه برسم. آخه وقتی بیای اگه خونه بهم ریخته باشه ناراحت میشی . دیگه هرچی هم بگم که دست و دلم به کار نمی رفت قبول نمی کنی . خوب دیگه برم سر کارام. وقتی بیای همه چی از تمیزی برق میزنه. اها یه خبر خوش می خوام بدم کوچه ها رو چراغونی کنند و از این سر کوچه تا اون سرش گلای شب بو بزارن.
