و آن زمان که خود را شناختی به حقیقت او دست خواهی یافت و من هنوز در ابتدای راه مانده ام.

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 27 مرداد ماه سال 1386
یک راز برای خوشبختی

 

با خودت صادق باش و نگران آنچه  دیگران درباره ات فکر می کنند نباش.  تعریفاتی را که آنها از تو دارند نپذیر,خودت خودت را تعریف کن.

شنبه 27 مرداد ماه سال 1386
راه

بهش گفتم میرم راهم و پیدا کنم . چیزی نگفت .انگار که دیگه حرفی واسه گفتن نداشت .تو تاریکی شب رسیدم ولی همه جا عین روز روشن بود. نور حرمش چشمام رو می زد .برای اولین بار حس کردم به اونجا تعلق دارم.برای اولین بار کسی نبود .برام عجیب بود تولد یه شاهزاده بود و اونجا اینقدر خلوت .نشستم روبروی ضریح و از ته دلم دعا کردم و اونوقت تو رو دیدم که نگام می کردی. تو چشمای فرشته های کوچولویی که دو رو برم بودند لبخند مهربون تو رو دیدم. ولی نمی دونم قراره من بیام یا تو .ولی من تا دیدار بعدی منتظر می مونم .شاید جوابم رو گرفتم.وقتی از حرم اومدم بیرون دلم قرص بود که راهم رو پیدا کردم و حالا می دونم هر اتفاقی بیفته تو باهامی.

 

چهارشنبه 24 مرداد ماه سال 1386
صبح امید
امروز صبح که از خواب پاشدم تصمیم گرفتم که کارام رو همین امروز تموم کنم. و به جای دلتنگی واسه اومدنت به کارام برسم که وقتی اومدی هیچ کاری نداشته باشم. گفتم خونه رو تمیز کنم و کوچه ها رو اب پاشی کنم. اب حوض و عوض کنم و به گلای تو باغچه برسم. آخه وقتی بیای اگه خونه بهم ریخته باشه ناراحت میشی . دیگه هرچی هم بگم که دست و دلم به کار نمی رفت قبول نمی کنی . خوب دیگه برم سر کارام. وقتی بیای همه چی از تمیزی برق میزنه. اها یه خبر خوش می خوام بدم کوچه ها رو چراغونی کنند و از این سر کوچه تا اون سرش گلای شب بو بزارن.
   1      2      3    >>