و آن زمان که خود را شناختی به حقیقت او دست خواهی یافت و من هنوز در ابتدای راه مانده ام.

مجموعه سریال جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 18 تیر ماه سال 1386
عشق

روز موعود فرا رسیده بود . شناسنامه ها رو یکی یکی باطل می کردند . انگار که مهر مرگ روی پیشونی تک تکشون زده می شد . آسیابا دیگه نمی چرخیدن . وارابه زمان هم دیگه اسبای سیاه و سفید خودش رو ، روی صفحه بزرگ و سفید زمان نمی دونید .

کوهها حرکت میکردند و آب و آتیش از سرو روی شهر جاری شده بود .

دیوونگی از دیدن این صحنه ها واقعا داشت دیوونه می شد.

زکاوت باز هم می خواست از زیرکی و باهوشی خودش استفاده کنه و خودش رو یه جایی قایم کنه .

 خیانت هم دنبال کسی می گشته تا اون رو قربانی خودش کنه ، بره روش وایسته تا نکنه تو آتیش قهر خدا غرق بشه .

دروغ هم که واضح و روشن ، در پی پیدا کردن دروغی بود تا گناههای کرده و نکرده خودشو توجیح کنه .

روح لطافت داشت ضربه می دید از دین اینهمه ناملایمات

و عشق .....

عشق ، صاف و ساده و بی سرو صدا  یه گوشه ای ایستاده بود و داشت صحنه ها رو تماشا میکرد ، آخه اون وصل بود به ذات پاک خدا .

چشمای حسادت از دیدن اینهمه آرامشی که عشق رو آروم نگه داشته بود داشت می ترکید .

و این شیطان بود که شاد و خوشحال از فریفتن اونها قهقه می زد .

آخه شیطان تونسته بود عشق رو با دروغهای خودش به چیزای بد تبدیل کنه . اون فرچه طلایی عشق رو  زده بود تو سطل خوش رنگ لطافت و کشیده بود روی  دیوونگی و تنبلی و حسادت و ... . و اونها رو به جای یک عشق طلایی میفروخت به مردم ساده دل و ظاهر بین .

امان از دست این عشقای کوتاه که فقط مزین شده به آب طلای عشق .

راستی تا حالا از خودتون پرسیدین که عشقای ما طلاییه یا فقط آب طلا روش مالیده شده ؟

یکشنبه 17 تیر ماه سال 1386
اخرین کلیک
به نام خدا
این نوشته متنی است که در جشن آخرین کلیک قرائت شد.جشن فارغ التحصیلیمون
به نام حضرت دوست

یک روزی خیلی خیلی متفاوت از این روز ها در روزگار 1382 ، قرن مهر ماه، کشتی های اقیانوس پیمای کنکور سراسری مسافران از همه جا بی خبر خود را در شبه جزیره دانشگاه کاشان پیاده کردند و رفتند.و کسی نفهمید طی روز گاران دانشجویی بر این غریبگان ِ بی انتخاب آشنا شده چه گذشت که 18 19 ساله آمدند و پیر برگشتند.یکی پیر فرزانه شد و دیگری پیر دلسوخته.استخوان هویت نترکانده بودند هنوز، اینان که حالا شخصیت هر کدامشان پرچم دار مملکتی است.
یکی آرام و متین ،بی قرار اما پا بر جا همه ی همّ به کار و همه ی سیما به سکوت ..،خدایی اگر بشناسی سیما خدایی را.
و یکی مواج و در رفت و آمد ، مسافر همیشه مسافر ، امروز اینجا نیست ، روز نو پیدایش می شود و نوروز همیشه ی کلاس شده است این نوروزی..که بی حرف نو آفتابی نمی شود.
آری هر کدام پرچم دار شخصیتی اند اینان که چهار سال پیش تنها یک کارنامه ی سازمان سنجش در دست داشتند.
چه کسی می تواند ادعا کند که این ماکزیمم ثابت کلاس روی انوار موج هیچ تحولی سینوسی سیرنکرده وبی دغدغه حمید اعضای هیئت علمی شده و رضای خاطر مدیر گروه؟...
یا چه کسی نقب هایی را که نقیبی در 7 شهر دل و دانش وامتحان زده را طی کرده تا بفهمد مفهوم به تدریج به زندگی و ذهن مرد فهیم راه می یابد.
راست است که صادق از همان روز اول زلال بود و روان ..اما هرگز به سامان امروز نبود سمانه ی صادق..
چه روز هایی گذراندیم !!، بین هر نشست شورا که در متن تفکر امین جمع برگزار شد.اصلا" انگار اخوان آمده بود تا عقد اخوت همه ی این تازه از را ه رسیده های پراکنده را ببندد.
پراکنده های باصفا!!
!چه قدر حضورش در کلاس رویا بود رویا شفایی و در خوابگاه مرام و در خانه گاه گاه ، همیشه ، ناگهان..
و آن همراه صبور وصدیقش صدیقه طبا طبایی که از فیلم های سینمایی بیشتر می آموخت تا فیلم های کلاسی و از این به بعد در همه ی خاطرات خوابگاه به ذهن ها متواتر است.
چه قدر برای خندیدن منتظر منتظری بود دل تنگ جمعمان... که نمک بود اگر کم سر سفره ی ما حاضر بود ..اما بود ،همیشه!
فردا از بین ما هر کسی سر هر کلاسی بنشیند در پیک منحنی جولان استاد، به دنبال سوال های صادقانه ی صدیقی می گردد و سکوت غیر مترقبه ی استاد..
اگر فردا روزی نام ناجی اردو ها از فیلتر های دانشگاه را ، در ردیف مذاکره کنندگان هسته ای شنیدید تعجب نکنید..معجزه مذاکره با استاد را با ایشان تجربه کرده ایم.
دیر از پشت ابر بیرون آمد مهناز صالح آبادی ، اما همه ی ما را به یاد خواهد آورد وبه یادش خواهیم داشت با مرور عکسهای ساکت یادگاری...
و گرچه تهران شهر شلوغی است اما نگاههای سرشار از هوش قلی زاده را که دنبال کنی شهر های آباد خود آگاهی را می بینی و لیلا های گریز پا و مجنون های با وفایش را..
چه قدر غریبی می کرد وقتی مامور به ماندن در کاشان بودامیری ،اما حال و هوای امروزش پرسیدن دارد.
گرچه سازمان سنجش خالد در وطن در وطن کرده بود الهه خلدی را اما همراهیش با مسافر غریب دشتهای مهریز راضیه مهریزی را از یاد نمی بریم.
و نمک گیر سفره آذین بسته ی مهماندار پر شر و شورمان مهرداد مهرآذین می مانیم.
حضور پر رنگ سیما خوبی در خوابگاه به خوبی ثابت کرد که دانشگاه کاشان توی کاشان نیست ..جزیره ای است که کاشانی ها هم پس ازمسافرت به آن تازه متوجه شدند که را ه دوری آمده اند.
چه روز هایی گذراندیم و چه شبهایی در این مدت روزگار..
در این مدت که معتکف همیشه سایت، ملیحه دهقان ، دهقان فداکار مزارع ویروس زده کامپیوتر بود.
و روح فراری خدایاری که به یاری خدا به روح جمع پیوند خورد بدون آن که از طرز نگاههای دزدیده اش شناخته شود.
دوست محجوبمان محمد حسین موسوی از نظرمان در حجاب نماند و یادش قرین صلح و صفاست در ذهنمان.
و هر چند استاد زبان نمی دانست حجه فروش را چه طور تلفظ کند ، اما حجه فروش کالای اصفهان بود ، فروشی هم نبود ،آمده بود کاشان دوری بزند.
ریاضی شیرین بود و فاطمه فرهادیان فرهاد،و این وسط از عشق چسبنده ی اینان چه امداد ها که سر جلسات امتحانی نصیب ریاضت کشید گان شب امتحانی نشد.
گر چه اسن اسما ِ ظهیریان را دیر دانستیم و نیامده رفت..اما خواهر معصوممان همیشه ظهیرمان بود.
وقتی اتوبوس زائر سوار کامپیوتر راه مشهد می پیمود زهرا عرب گرچه جاده را می پایید اماتمام راه، دور از جمع ، جمع را دعا می کرد.
یا مجیری که دوری می کرد ، در عکسهای یادگاری ناشناس می آمد،برای انتخابات سیاسی جلسه معارفه می گذاشت،او هم کشتی نشسته 82 بود و دور از ما جایی نرفت.
توی همه ی این سایه روشن های جمع موتمر موثر ،دلنشین ریز به مشکلات درشت می خندید.و استرس های بزرگ را به جادوی قاشقک خاله ریزه کوچک می کرد.
مثل گل نسرین در یاد ها ماند نطق موسوی که در اختتامیه اردوی مشهد و افتتاحیه باغهای آشنایی 81 و 82 بود
تبعید در شبه جزیره کاشان گر چه بر هاشم پور سخت تر گذشت ، اما همراهی نا محسوس عطر مریم خاطره ای بود که جز در باغهای کاشان در ضمیرمان نکاشتند.
مثل گذری بود و نظری ،مرور همراهی ملایم حمید رضا نظری ، یا لبخند استغنای ان یکی مهماندارمان آرش راجی که گرچه در حضر بود خود ار مسافر معرفی می کرد و در گذر..
در باغ مظفر آقای 82 همه رقم گشت زدیم ، هر جا در کاربود برایمان از جان مایه گذاشت هادی مظفری و گرچه دونده ی چابکی بود اماموقع فرار، زود لو می رفت..
و گویی موگویی ناگهان به صرافت تخصص افتاد و زود به گردنهJ2ME
رفت اما،دور تراز82 جایی نرفت.کسی چه می داند شاید او پروژه ی کارت سوخت را اصلاح کند!
و در آخر ما همه مسافر بود ه ایم و هستیم و ای کاش همه بهره مند باشیم از برکت سفره ای که پهن شد به بلندای 4 سال و اکنون اندک اندک رو به پایان است
یکشنبه 10 تیر ماه سال 1386
جشن فارغ التحصیلی

چند روزیه که درگیر کارای جشن فارغ التحصیلی هستیم.سرمون خیلی شلوغه.الان هم نشستم تو سایت و دارم یه کلیپ واسه روز مادر درست می کنم.حسابی خسته شدم ولی به خستگیش می ارزه.

چند روز پیش رفتم قم . اونجا تو حرم حضرت معصومه قسم خوردم که دیگه واسه خودم دردسر درست نکنم تا بتونم فکرم رو رو کارام متمرکز کنم. فعلاً که دردسری درست نکردم و رو عهدم پایبند  موندم.ولی خداییش زندگی بدون هیجان هم یکم خسته کننده است.

<<    1      2      3    >>