روز موعود فرا رسیده بود . شناسنامه ها رو یکی یکی باطل می کردند . انگار که مهر مرگ روی پیشونی تک تکشون زده می شد . آسیابا دیگه نمی چرخیدن . وارابه زمان هم دیگه اسبای سیاه و سفید خودش رو ، روی صفحه بزرگ و سفید زمان نمی دونید .
کوهها حرکت میکردند و آب و آتیش از سرو روی شهر جاری شده بود .
دیوونگی از دیدن این صحنه ها واقعا داشت دیوونه می شد.
زکاوت باز هم می خواست از زیرکی و باهوشی خودش استفاده کنه و خودش رو یه جایی قایم کنه .
خیانت هم دنبال کسی می گشته تا اون رو قربانی خودش کنه ، بره روش وایسته تا نکنه تو آتیش قهر خدا غرق بشه .
دروغ هم که واضح و روشن ، در پی پیدا کردن دروغی بود تا گناههای کرده و نکرده خودشو توجیح کنه .
روح لطافت داشت ضربه می دید از دین اینهمه ناملایمات
و عشق .....
عشق ، صاف و ساده و بی سرو صدا یه گوشه ای ایستاده بود و داشت صحنه ها رو تماشا میکرد ، آخه اون وصل بود به ذات پاک خدا .
چشمای حسادت از دیدن اینهمه آرامشی که عشق رو آروم نگه داشته بود داشت می ترکید .
و این شیطان بود که شاد و خوشحال از فریفتن اونها قهقه می زد .
آخه شیطان تونسته بود عشق رو با دروغهای خودش به چیزای بد تبدیل کنه . اون فرچه طلایی عشق رو زده بود تو سطل خوش رنگ لطافت و کشیده بود روی دیوونگی و تنبلی و حسادت و ... . و اونها رو به جای یک عشق طلایی میفروخت به مردم ساده دل و ظاهر بین .
امان از دست این عشقای کوتاه که فقط مزین شده به آب طلای عشق .
راستی تا حالا از خودتون پرسیدین که عشقای ما طلاییه یا فقط آب طلا روش مالیده شده ؟



