و آن زمان که خود را شناختی به حقیقت او دست خواهی یافت و من هنوز در ابتدای راه مانده ام.
شنبه 19 خرداد ماه سال 1386
اولین روز از برگشتن به کاشان

دیروز جاتون خالی حسابی با دختر خاله و خاله و مامان و این ابجی کوچیکه اب بازی کردیم ولی نمی دونم یهو چرا تک تک مردای فامیل اومدن یه تذکری به ما دادن . ما هم که اصلاْ محل ندادیم دوباره شروع کردیم به شیطنت و بازی. بعد که رفتیم بالا دیدیم همه ناراحت و عصبی اند. یکم که گذشت شروع کردن به تعریف اینکه یه بیچاره ای وقتی ما داشتیم بازی می کردیم خودش رو  از بالای دیوار تو اب پرت کرده و بعدم تموم.یکهو کپ کردم . باورم نمی شد همچین اتفاقی افتاده باشه .فکر می کردم شوخی می کنن .اما کاملاْ جدی بود. همیشه تو این جور مواقع می زدم زیر گریه ولی اونقدر شوکه شده بودم که نمی تونستم هیچ عکس العملی نشون بدم.

یکی دیگه از مراسم های جشن خداحافظی که بابا ترتیب داده بود تموم شد. هرچند اخرش وحشتناک بود ولی از به یاد موندنی ترین خاطرات من بود و من خیلی دوسش داشتم.

الان کاشانم و اومدم از معماری ام رو تحویل بدم. تو کل دوستان و نزدیکان فقط یه نفر به من میگه درس بخون .اونم چون دانشجوی کامپیوتر بوده و می دونه که سخته. بقیه که فکر می کنن من خیلی درس می خونم و باید یکم استراحت کنم.حالا اگه بفهمه اینچا نشستم و دارم وبلاگم رو به روز می کنم گوشم رو می کشه.

دیگه من رفتم که درس بخونم.به قول یکی از دوستان خداحافظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظ