و آن زمان که خود را شناختی به حقیقت او دست خواهی یافت و من هنوز در ابتدای راه مانده ام.
یکشنبه 9 اردیبهشت ماه سال 1386
کار آموزی

جمعه به خاطر کار آموزی ام رفتم قم.اول که رفتم به عمه جان سر بزنم که نبودند .بعد رفتم حرم حضرت معصومه که بعد عمری زیارت کنم که از بخت بد من نمازجمعه بود و نتونستم زیارت کنم . ولی موندم واسه نماز .خطبه اول رو گفت که یادم افتاد که به کسی نگفتم که اومدم حرم و الان همه منتظرم هستند. خوب دیگه نتونستم عموجانم رو معطل کنم و نماز دوم رو هم خودم خوندم و راهی خونه عمو شدم . تا بخونه عمو برسم از گرما مردم ولی خوب بالاخره رسیدم و با استقبال گرم پسرعموی فسقلی ام روبرو شدم. این کوچولو دندونش درد می کرد و اصلاْ حوصله کسی رو نداشت و مرتب گریه می کرد . البته من که می دونم ناراحتی اش به خاطر نبودن مادر بزرگم بود . آخه وقتی عمو و زن عمو می رن سر کار پیش مادر جون می مونه و با نبودن مادرجون حسابی دلش گرفته بود. طفلک تا وقتی اونجا بودم هی می رفت کنار در و به پله ها نگاه می کرد و بد می زد زیر گریه . بگذریم . عمه خانم هم فیلم مهمان رو گرفته بودند و با همدیگه دیدیم. بعدم رفتیم یکی از پارک های خارج شهر که موقع برگشت به خاطر نبستن کمربند پلیس جلوی ما رو گرفت و بعد حدود ۵ تا تخلف شمرد که سر جمع یه ۳۸ تومنی جریمه باید می دادیم که چون محمد دوباره زد زیر گریه بی خیال جریمه کردن ما شد.خوب خدا خیلی دوسمون داشت . و فرداش رفتیم اداره عمو جان بخش حراست . خوب اونجا کلی داستان گفتن در مورد حجاب و اخلاق نیکو با پرسنل و بعدش تو بخش بعدی گفتن اصلاْ لزومی نداره بیای اینجا و کافیه پروژه رو بنویسی و بیاری .خوب پس این داستان ها چی بود ما که قرار نیست پرسنل اینجا رو ببینیم.

خوبیش این بود که بالاخره تموم شد.