روزای عید بهترین روزا بود واسه فکر کردن.فکر کردن به اینکه چی هستی و چی می خوای.امسال خدا خیلی دوسم داشت که نرفتیم مسافرت.نمی دونم چرا وقتی می ریم سفر دلم می گیره. گردش یه روزه رو دوست دارم ولی اگه به چند روز بکشه حسابی حوصله ام سر میره. خلاصه که امسال عید خیلی خوش گذشت.
دیروز هم به مناسبت آخرین روزی که تهرانم با خانواده پدری و مادری دسته جمعی رفتیم پارک چیتگر.حسابی بازی کردیم.خیلی خوب بود. در واقع اولین گردشی بود که هیچ ساز مخالفی توش نبود.
دارم یه کتاب می نویسم.خیلی وقت بود که دیگه رمان نمی خوندم.آخه کتابایی که از آشنایان به دست مون می رسید یه جورایی بی مزه و ابتدایی بودند.منم بی خیال رمان خوندن شده بودم.تا اینکه چند روز پیش تو زیر زمین خونه خاله چند تا کتاب پیدا کردم . خاله مرتب می گفت که این کتابا بی خودند ولی من چون خیلی بی کار بودم تصمیم گرفتم که بخونمشون.
البته اون طور که خاله جان گفتند بی خود نبودند.با اینکه کتابا سر وته نداشتند ولی لابه لای داستان حرفای خوبی هم زده بود.نتیجه اینکه از هر نویسنده حداقل باید یک یا دو کتاب بخونی بعد تشخیص بدی که بقیه کتابهای این نویسنده ارزش خوندن داره یا نه
