و آن زمان که خود را شناختی به حقیقت او دست خواهی یافت و من هنوز در ابتدای راه مانده ام.
شنبه 18 فروردین ماه سال 1386
برگشتن به دانشگاه

روزای عید بهترین روزا بود واسه فکر کردن.فکر کردن به اینکه چی هستی و چی می خوای.امسال خدا خیلی دوسم داشت که نرفتیم مسافرت.نمی دونم چرا وقتی می ریم سفر دلم می گیره. گردش یه روزه رو دوست دارم ولی اگه به چند روز بکشه حسابی حوصله ام سر میره. خلاصه که امسال عید خیلی خوش گذشت.

دیروز هم به مناسبت آخرین روزی که تهرانم با خانواده پدری و مادری  دسته جمعی رفتیم پارک چیتگر.حسابی بازی کردیم.خیلی خوب بود. در واقع اولین گردشی بود که هیچ ساز مخالفی توش نبود.

دارم یه کتاب می نویسم.خیلی وقت بود که دیگه رمان نمی خوندم.آخه کتابایی که از آشنایان به دست مون  می رسید یه جورایی بی مزه و ابتدایی بودند.منم بی خیال رمان خوندن شده بودم.تا اینکه چند روز پیش تو زیر زمین خونه خاله چند تا کتاب پیدا کردم . خاله مرتب می گفت که این کتابا بی خودند ولی من چون خیلی بی کار بودم تصمیم گرفتم که بخونمشون.

البته اون طور که خاله جان گفتند بی خود نبودند.با اینکه کتابا سر وته نداشتند ولی لابه لای داستان حرفای خوبی هم زده بود.نتیجه اینکه از هر نویسنده حداقل باید یک یا دو کتاب بخونی بعد تشخیص بدی که بقیه کتابهای این نویسنده ارزش خوندن داره یا نه

 

پنجشنبه 9 فروردین ماه سال 1386
از همه جا

چند وقتی هست که دیگه دست ودلم  به نوشتن نمیره .نوشتن تنها چیزیه که می تونه آرومم کنه ولی نمیدونم چرا نمی تونم بنویسم با اینکه درونم طوفانیه.اوضاع الان فرق کرده،دیگه مثل سابق نیست که روحم جسمم رو تحت الشعاع قرار بده و طوفان  دریای درونم به ساحل برون هم سرایت بکنه. ساحل همیشه آرام و ساکت. می تونی ساعت ها کنارش بشینی و از آرامشش لذت ببری. سال جدید ارمغانی هم داشته. اونم آزادی در حین اسارت. دیگه برای فرار از قید و بندهایی که روح ملکوتی رو به این جسم خاکی پیوند می دهد لازم نیست تقلایی کنم. روح به آسونی خودش میره و هر وقت از تفرج در کائنات خسته شد به این کالبد خسته بر می گرده.

    چند روزیه که اینجا خورشید و ابر بر سر رقابت اند و تا اینجای مسابقه ابرها 5 بر 3 جلو افتاده اند.خورشید رو دوست دارم اما ترجیح می دم پشت ابر بمونه.چون وقتی از پشت ابر بیرون می آد اونقدر سخاوتمندانه گرمای وجودش رو به اطرافیان می بخشه که هیچ کس را تحمل نیست. و آنگاه بنای شکوه و شکایت سر می دهند.و من از این جهان سراسر شکایت ناراضی ام.وقتی خوب به دور و برم نگاه می کنم می بینم اگه هزار سال هم به شکر خالق بپردازیم کم است ولی چرا شکر نمی گذاریم برای من عجیبه. چرا مرتب سر چیزهای کوچک با زمین وزمان  بد می شویم،نمی دونم .فقط اینو می دونم که آفریده نشدیم که عذابی رو تحمل کنیم.

    خداوند چون عاشق بود ما را آفرید تا به موجودی که از روح خود دران دمیده عشق بورزد و هیچ عاشقی برای معشوق خود سختی ورنج نمی خواهد .پس تمام رنج هایی که در راه وصال محبوب و معبود متحمل می شویم چون عسل شیرین خواهند بود و الا همان رنجی ست که در فراق یار خواهیم داشت.سرانجام دل در وصال اوست که آرام خواهد گرفت و ای کاش پدران و مادران به جای  یاد دادن فروع دین ،اصول دین یعنی عشق به او را در تمام این سالها به ما یاد می دادند.ما همه عاشقیم ولی معشوق خود را نمی شناسم و در این راه پر فراز و نشیب گاهاً به معشوقی زمینی دل می بندیم و زیاد پیش م یآید که این معشوق زمینی انسان را در بن عشق خود به زمین خاکی پیوند دهد و گاهی نیز خود همسفر برای رسیدن به او می شود.

<<    1      2      3      4      5