The Wrong Year

دیشب یه کتاب الکترونیکی رو تموم کردم به اسم این تونسی ها

ماجرا  از اونجا شروع شد که انتشارات اچ اند ام

در ازای فالو کردنش تو توییتریک کتاب هدیه میداد

من هم سری به کتاب های منتشر شده شون زدم

طبق معمول اون حس یه کتاب گرون قطور و بدرد بخور پیدا کن

حالا که مجانیه اومد سراغم

دنبال اسم نویسنده هایی که میشناختم گشتم

از اونجایی که چندباری اسم خلجی به عنوان تحلیل گر شنیده بودم

کنجکاو شدم اما اسم کوچیکش رو نمیدونستم

بین مهدی یا مصطفی خلجی گیر کرده بودم

هر دو رو انتخاب کردم

اسم کتاب یکی نا تنی و اون یکی این تونسی ها بود

این تونسی ها رو انتخاب کردم

فصل اول که در هر صورت رایگان بود رو شروع به خوندن کردم

هرچی جلوتر رفتم نتونستم ولش کنم

یه فصل از ناتنی رو هم خوندم که بنظرم چنگی به دل نمیزد

این تونسی ها نه کتاب قطوری بود و نه گرون

یکی ، دو روز طول کشید تا خودم رو قانع کردم

و درخواست کتاب رو بعنوان هدیه دادم

بماند که یکساعت بعد انتشارات شرایط هدیه ویژه رو برداشت

کتاب درباره یک زن و شوهر روزنامه نگاره

به دلایلی که تاحدودی میشه حدس زد ترجیح به مهاجرت دادن

مقصدشون هم یه کشورعربی مثل سوریه یا لبنان قراره باشه

این روایت قبل ازبهار! عربیه

به هرحال خیلی اتفاقی به تونس میرسند

براحتی ویزای تحصیلی و اقامت رو بدست میارند

و این کتاب، سفرنامه و تجربیات این زوج تو این کشوره

اطلاعات سیاسی ، وضعیت اقتصادی و معیشتی

فرهنگ و موسیقی و ادبیات ، محله ها و شهرهای تونس رو شرح میده

یجایی از کتاب به آهنگ  Café des délices اشاره میشه

کنجکاو شدم رفتم آهنگش رو دانلود کردم و به عکس های کافه نگاه کردم

...

Tes souvenirs se voilent

خاطراتت تار میشن
Ça fait comme une eclipse

انگار کسوف بشه
Une nuit plein d'étoiles

شبی پر ستاره
Sur le port de Tunis

توی بندر تونس
Le vent de l'éventail

باد بادبزنِ
De ton grand-père assis

پدربزرگت که نشسته
Au Café des Délices

توی کافه دلیس[1]
Tes souvenirs se voilent

خاطراتت تار میشن
Tu vois passer le train

عبور قطار رو میبینی
Et la blancheur des voiles

و سفیدی چادرهای
Des femmes tenant un fils

زنهای بچه به بغل رو
Et l'odeur du jasmin

و بوی یاسمنی
Qu'il tenait dans ses mains

که توی دستاش نگه داشته رو
Au Café des Délices


[ سه‌شنبه 13 مرداد 1394 ] [ 23:50 ] [ شیوا ] نظرات (0)

از آخرین باری که نوشتم نمیدونم چقدر میگذره

اونقدر یادم هست که دیووانه وار دوستش داشتم و بخاطر اون مینوشتم

میخواستم بیاد بخونه

به هر حال

گذشته

اینجا مینویسم دوباره از روزمرگی هام

بدون محدودیت 140 کاراکتری توییتر

برای خودم می نویسم.


[ سه‌شنبه 13 مرداد 1394 ] [ 22:47 ] [ شیوا ] نظرات (0)