درمان سرطان با سایبرنایف درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یه حس تازه  چاپ
تاریخ : دوشنبه 9 آبان ماه سال 1390

بعضی وقتها یه اتفاق کوچیک زندگیت رو که حسابی بهم می ریزه 

یه اتفاق خیلی کوچیک مثل یه هدیه خیلی خیلی کوچیک

ولی بعضی وقتها دنیا هم نمی تونه کاری کنه

یه روز بارونی یه هدیه کوچیک و یه شام زیر بارون خاطره انگیز ترین لحظه رو برات می افرینه و حس می کنی که دوباره جوون شدی .

امروز سالگرد ازدواجمه . البته به خاطر کار زیاد اول هفته رفتیم بیرون ولی از اون لحظه تا حالا شاد شادم

به تموم کسایی که تازه ازدواج کردن یا می خوان ازدواج کنن یه چیزی می گم کمیت براتون مهم نباشه به تنها چیزی که اهمیت میدین قلب همسرتون باشه چون راز خوشبختی در شاد کردن قلب هاست

یادم نیست  چاپ
تاریخ : دوشنبه 11 مهر ماه سال 1390

امروز رفتم یه سر به وبلاگ یه رفیق قدیمی زدم یه موضوع خیلی قشنگ گذاشته بود رو بلاگش ولی منو یادش نبود . من و یه دوست دیگه رو اصلاً یادش نبود که یه لیلایی هم هست خیلی راحت اسم دوتا لیلا رو از لیست حذف کرده بود.

خوب یادش نبود. کلی شاکی شدم شروع کردم به خوندن بقیه اسامی دیدم یکی دوتا از اسم ها هم با شمارشون مطابقت نداره اونجا بود که گفتم خوب بیچاره تقصیری نداره یادش نیست منم اولای تغییر و تحول یادم می رفت و هرکی ازم می پرسید فلان چیز کجاست می گفتم یادم نیست.

از همه جا  چاپ
تاریخ : سه شنبه 5 مهر ماه سال 1390

یک شنبه محمد دوباره رفت سفر . وقتی  میره سفر برنامه ریزی می کنم بمونم خونه و تمام کارهای عقب افتاده ام رو انجام بدم ولی همیشه قبل رفتنش به بابام خبر میده و بابا میاد دنبالم و نمیزاره خونه بمونم.

یک شنبه شب تا دیر وقت داشتم نقاشی می کردم که مریم پیام داد که تهرانه و اخر هفته وقت داره بریم بیرون. منم خیلی خوشحال شدم و برای پنج شنبه قرار گذاشتیم. دلم خیلی هوای دوران دانشجوییم رو کرده.خیلی وقتها اونقدر سر خودم رو با کلاس و سرکار گرم می کنم که زیاد از اون حال و هوا دور نشم ولی محمد مثل خیلی از مردای سنتی بهم میگه عزیزم بمون خونه و غذاهای خوشمزه درست کن واسه چی خودت رو خسته می کنی.سر کار رو بیخیال . اما من که یه روزی تفننی می رفتم سرکار الان مثل یه معتاد بهش عادت کردم و عمراً بتونم ولش کنم.

چند روز پیش از جشنواره بهم زنگ زدن و مهلت دادن که تا ابان دوتا کار تحویلشون بدم. هنوز موندم کی اسم من رو به جشنواره داده. خود مسئول اونجا هم هنگ کرده بود که من تا حالا هیچ نمایشگاهی نداشتم. هرکی بوده حتمن فکر کرده من می تونم. منم نا امیدش نمی کنم حتمن یه کار می فرستم اما دومی رو خدا می دونه

کتاب جدیدم روسری ابی تا چند وقت دیگه زیر چاپ میره. ولی دیگه نمی دونم نوشته های بعدیم چاپ شن یا نه هنوز تو مراحل تصویبن 

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>