دست خودت نیست
نمی تونی کسی رو دوست داشته باشی همیشه دنبال یه راهی هستی که خودت رو توجیه کنی و دیگران رو خراب
اوایل نمیشناختمت بعد که شناختمت از دستت ناراحت شدم می خواستم نادیده بگیرمت اما من دوست داشتم نمی تونستم، خودم اذیت می شدم. خواستم ببخشمت و مثل قبل دوست داشته باشم ولی تو نمیزاری وقتی باهام کارداری خوب میشی اونقدر خوب که فکر می کنم یکی دیگه ای
اما کارت که تموم شد اون روت معلوم میشه.
باورکن دوست داریم توهم یکم جز خودت ادمای اطرافت رو دوست داشته باش.
دیروز یه مطلب در مورد سلیمان می خوندم وقتی توی اون سن کم ملک عالمیان شد گفت خدایا به من حکمت بده که بتونم به عدالت فرمانروایی کنم. نه ثروت خواست نه عمرطولانی خدا بهش گفت با اینکه اینا رو نخواستی ولی به خاطر دعای خوبت این ها رو هم به تو میدم.
ملک بودن سخته هرکسی از عهده اش برنمیاد .
تو داستان سفیدبرفی یه ملکه ای بود که جز خودش کسی رو نمی دید وقتی اینه بهش گفت دختری هست که از تو زیباتر بهم ریخت به هرچیزی متوسل شد تا اون رو از میدون به در کنه. اما سفیدبرفی که باطنش زیبا تر بود به کمک نیروهای خوب نجات پیدا کرد و جز روسیاهی برای اون ملکه چیزی نموند.
کاش یه بار به اینجا سر بزنی و این مطالب رو بخونی شاید از پادشاهی دست برداری

(البته من کادوم رو دو روز زودتر گرفتم ولی خوب چون همون روز نبوده حساب نیست.)


